تبليغاتX
یک دل یک قلم

گفته بودم روزی برایت تمام خواهم شد !

و تمام شدم ...

 

 

مطمئن باش برو !

                 ضربه ات کاری بود

                                            دل من سخت شکست

و چه راحت به من و سادگی ام خندیدی !

تو برو

                     برو تا راحت تر

                                       تکه های دل خود را سر هم بند زنم !

 


 

نوشته شده توسط پونه در دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386 ساعت 9:57 موضوع | لینک ثابت


سرنوشتمون همینه!

 

خیلی سنگینه سکوتم  خیلی غمگینه نگاهم
گله  داره  دل  تنگم   گله از  بخت   سیاهم

منکه عاشق تو بودم   کسی  و جز تو ندیدم
جز صدای پرغرورت  من که چیزی نشنیدم

منکه از همه گذشتم  واسه داشتنت عزیزم
منکه حتی گفته بودم  زندگیمو پات میریزم

با غرور سرد وسختت چیزی از دلم نذاشتی
تکیه گاه  من نبودی  تو منو تنها   گذاشتی

جز تو هر کی حسمو دید گفت چه عشقی این عجیبه
همه دیدن گریه هامو جز تو که گفتی فریبه !

تو با اون غرور بیجا منو در خودم شکستی
اینهمه اشک و ندیدی؟آخه تو چی میپرستی؟

حرمت دلم همین بود؟ حرمت اون همه احساس
التماسمو ندیدی  ! دریغ از  یه ذره  حساس

من میرم که بیشتر از این نشکنم زیر غرورت
الهی باهات بمونن   عاشقای  راه دورت !

من میرم آخه میدونم   پیش تو جایی ندارم
بی تو بدجوری خرابم! با تو فردایی ندارم !

میدونم دلت باهام نیست میدونم سرت شلوغه
میرم اما دم   آخر  نگو   عشق  من  دروغه

اگه میرم واسه اینه   حرمتی واسم نذاشتی
منو شرمنده قلبم   کردی   و تنهام گذاشتی

منتظر نیستی میدونم ! اما حرف آخر   اینه
الهی که خوش بمونی! سرنوشتمون همینه!


 

نوشته شده توسط پونه در دوشنبه هشتم بهمن 1386 ساعت 10:46 موضوع | لینک ثابت


غروووووووور....

 

گفته بودم روزی چشمانم را خواهم بست تا فراموشت کنم ... !

 

با اون غرور  لعنتی   زندگیمو  بهم زدی
ازم  گرفتی  عشقتو  بختمو  بد رقم زدی

گفتی بشین تو قلب من چیزی نگوجایی نرو
گفتی به جز من تو دلت  حتی نباشه ارزو

با هیچکی گفتی حرف نزن نگاه نکن به هیچکسی
گفتی جز این اگه بشه دیگه به من نمیرسی

دیوونه چشات بودم گفتم که هر چی تو بگی
صدات بهم نفس میداد  گفتم همینه زندگی !

از همه کس گذشتم و  با همه عالم بد شدم
دیوونه تو بودن و   از زندگی  بلد  شدم

میگفتی گهگاهی به من یه جمله دوستت دارم
من به همین راضی بودم که از تو دست برندارم

اما یه روز رسید و من از چشمای تو افتادم
منی که حتی جونمو  برای چشمات   میدادم

تمام زندگیم بودی چرا باهام غریب شدی؟
نمیشناسم دیگه تورو یه جورایی عجیب شدی

دوروبرت شلوغه نه؟ روزات قشنگه این روزا؟
واسه تو تکراری شدم؟   آره همینه بی وفا ؟

این رسم عاشقی نبود! زندگیتم عادی میشه
اون وقت میفهمی هیچکسی مثل من عاشق نمیشه

 

 

 


 

نوشته شده توسط پونه در دوشنبه سوم دی 1386 ساعت 9:53 موضوع | لینک ثابت


حسی بالاتراز دلتنگی

 

حسی تلخ تر از دلتنگیست

                     وقتی صدایش به من میگوید :

                                                  " دوستت دارم "

                    و نگاهش خیره در چشمان دیگریست !

حسی تلخ تر از دلتنگیسیت

                     وقتی می گوید

                               تمام لحظه هایش را به یاد من خط میزند

                             ولی شبهایش را با دیگری مشق میکند !

حسی تلخ تر از دلتنگیسیت

                   وقتی تمام ثانیه هایم نیز عاشق یاد او هستند

 ولی او ...

                 حتی به گریه هایم شک میکند !!

 می دانم همین روزها برایش تمام میشوم...

 

               شاید اگر بغضم میشکست دلتنگی انقدر تلخ نبود ...

 

   نمیگویم دلم برای خودم میسوزد

   

    میگویم :

   

               خودم برای دلم میسوزم ... !

 


 

نوشته شده توسط پونه در سه شنبه بیست و نهم آبان 1386 ساعت 17:55 موضوع | لینک ثابت


..؟

 

اما دريغ که گريه دستانم نيز مرا به تو نمي رساند
من از تراکم سياه ابرها مي ترسم و هيچ کس
مهربانتر از گنجشکهاي کوچک کوچه هاي کودکي ام نيست

و کسي دلهره هاي بزرگ قلب کوچکم را نمي شناسد
و يا کابوسهاي شبانه ام را نمي داند
با اين همه...
نازنين اين تمام واقعيت نيست

از دل هر کوه کوره راهي ميگذرد
و هر اقيانوس به ساحلي مي رسد
و شبي نيست که طلوع سپيده اي در پايانش نباشد
از چهار فصل دست کم يکي که بهار است
من هنوز تو را دارم............

 

نمی خواهم چیزی بنویسم .اما هرروزکه می گذرد،دلتنگی هایم چون میهمان ناخوانده ای حریم احساسم را لکه دار می کنند . و من از روی جبرونه اختیار ، بغض های نیمه فرو خورده ام را بر روی برگ های دفترمنعکس می کنم . با این که به قول سهراب : دیروز زندگی را جور دیگر دیده بودم وبرای فرداهای نیامده ، سایه روشن های آبی کشیده بودم ونقطه سرخط های بی پایان رابا فاصله های کم کنارهم گذاشته بودم که مبادا حضورکلمات شکسته وتنها را احساس کنند وغربت را ضمیمه ی ورق های مچاله شده ی دفتر ؛ امااین بارهم نشدکه سکوت کنم ونگویم چگونه درلحظه لحظه های تنهایی می شکنم وقتی می دانم هرچقدرهم که بخواهم ، دیگر نمی توانم دیوارهای قفس را بر دارم واز دریچه ی دنیا ڀرواز را آغاز کنم .

 

 


 

نوشته شده توسط پونه در دوشنبه سی ام مهر 1386 ساعت 21:44 موضوع | لینک ثابت


دیوانگی وعاقلی...

   وقتی گریبان عدم
   با دست خلقت می درید
   وقتی ابد چشم تو را
   پیش از ازل می آفرید
   وقتی زمین ناز تو را
   در آسمانها می کشید
   وقتی عطش طعم تو را
   با اشکهایم می چشید
   من عاشق چشمت شدم
   نه عقل بود ونه دلی
   چیزی نمی دانم از این
   دیوانگی و عاقلی
   یک آن شد این عاشق شدن
   دنیا همان یک لحظه بود
   آن دم که چشمانت مرا
   از عمق چشمانم ربود
   وقتی که من عاشق شدم
   شیطان به نامم سجده کرد
   آدم زمینی تر شد و
   عالم به آدم سجده کرد
   من بودم و چشمان تو
   نه آتشی و نه گلی
   چیزی نمی دانم از این 
   دیوانگی و عاقلی

 


 

نوشته شده توسط پونه در چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386 ساعت 13:30 موضوع | لینک ثابت


یه وقتایی...

امروز می خوام باهاتون حرف بزنم . . .
دلم خیلی گرفته . . .
اندازه ی یه آسمون غصه توش جمع شده . . .


یه روزایی هست که دلم می خواد سرمو بذارم تو بغل یه نفر که بوی محبت میده . . .
و با تمام وجودم زار بزنم . . .


یه شبایی هست که می خوام با یکی حرف بزنم . . .

یه وقتایی هست که دلم می خواد یه نفر به حرفام گوش کنه . . .
به حرفام گوش کنه . . .
فقط گوش کنه . . .

ونگام کنه ...

تو نگاش ترحم وتمسخرو سرزنش نباشه


یه گرما یه حرارت یه چیزی باشه که  ادم ذوب بشه ... 

 

یه وقتایی شده می خوام یه نفر با تمام قدرتش بزنه تو گوشم . . .


و بعدش من تو چشاش ببینم که با عشق این کار و کرده . . .

یه وقتایی شده می خوام تو اتاقم بلند بلند حرف بزنم داد بزنم بخندم گریه

کنم هیشکی هم بهم نگه هییییییییییییییییییییییییس مگه دیوونه شدی...

 

یه وقتایی شده میخوام مثل همه ادمایی که به صورتشون ماسک نیست

باشم غم وغصمو با تمام وجود از تو دلم بیارم بیرون وبپاشم تو صورتم

میخوام یه روز  خودم باشم نمیخام شب تا صبح اشک بریزم وصبح تا

شب با یه خنده مصنوعی دل ببرم ...وای پونه خوش به حالت اینقدر شادی ...

حالم از خودم به هم میخوره ...

 

یه وقتایی شده میخوام اینفدر خوددار وخودخور نباشم و خیلی راحت گریه

کنم نترسم کسی اشکامو ببینه .........

 

یه وقتایی شده میخام دست رامبد رو بذارم رو قران وقسمش بدم اگه داره

بازیم میده دیگه تمومش کنه چون دیگه قدرت وطاقت یه تقلب دیگه رو ندارم...

یه وقتایی شده میخوام تو چشمای خمارش زل بزنم وبی هیچ احساسی

بگم برام   مهم نیست چه غلطی میکنی با کیا میگردی با کیا رابطه داری

دوست داشتنت برام مهم نیست  گورت رو گم کن و....

 

یه وقتایی شده میخوام مادرم پیشم بود ومن سرم رو میذاشتم رو سینش

وهیچ وقت بلندنمیکردم................

 

 برای مادرم

و در این دیار . . .
تنهاترین واژه من ام . . .
که گاهی . . .
حتی مرگ هم اونو از یاد می بره . . .

گریه نکن دخترک. . .
می دونم که جاده ها مسافران
خسته ی خودشون رو می بلعند . . .
و صدای هق هق بی وقفه ی آسمون
. . .
به زودی قلب آتیش
گرفته ی منو خاموش می کنه! . . .  .
باور کردم! . . .
کسی دیگه وقت دلتنگ شدن رو . . .
برای این همه فاصله
نداره . . .  .
زندگی ! . . .
تنها . . .
ترنم محزون من بود . . .
نه! . . .
دیگه به فکر لالایی برای تسکین شبای غصه دارم
نباش . . .
فقط بیا کنار بهت این پنجره ی تب دار قسم بخور . . .
که هر شب . . .
به جای فاتحه برام . .
.
دعای بوسه بفرستی . . . 

 


 

نوشته شده توسط پونه در جمعه دوازدهم مرداد 1386 ساعت 17:51 موضوع | لینک ثابت


عشق؟..!

TinyPic image


 

نوشته شده توسط پونه در پنجشنبه هفتم تیر 1386 ساعت 12:45 موضوع | لینک ثابت


به خاطر تو

بسیارناگهانی وبسیارعجیب
زندگي بيدارت مي کند
چيزها تغيير مي کند
نهايت سعي خود را کرده ام
فرياد بر آورده ام
فکر مي کردم صاحب همه چيز هستم
بسيار ناگهاني و بسيار عجيب
تغییر کردم
مرا نياز داشتي
موقعيتم را يافتم
و اکنون متفاوت هستم،در اين روزها
اکنون بزرگترين پاداش
برق چشمانت است
و صداي توست
که مرا آن ساخت که هستم
اکنون بزرگترين پاداش
عشقي است که مي توانم نثارت کنم
بخاطر تو اينجا هستم
و به این خاطر زندگي مي کنم که،
مرا آن ساختي که هستم
به من اعتماد کردي که بالغ شوم
و من نيز قلبم را مي بخشم
تا نشان دهم ،
چيز ديگري هست
و بيشتر دوست مي دارم
 

                               واسه اون كه مي دونه دوستش دارم ..          

 


 

نوشته شده توسط پونه در دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386 ساعت 13:12 موضوع | لینک ثابت


می بخشمت عزیزم

می بخشمت به خاطر ترانه های صادقم

به خاطرسخاوت قلب همیشه عاشقم

می بخشمت به خاطر تویی که خیلی بدشدی

پیش تو گریه کردمو رفتی نموندی کم شدی

می بخشمت اگر نشد یه روزی مال من باشی

ولی بازم ازت میخوام گاهی به یادمن باشی

می بخشمت اگرچه من خوب میدونم دلت میخواد

چشمای تو راضی بودن ولی غرور تو نخواست

                                                            می بخشمت عزیزم می بخشمت...

می بخشمت به خاطرچشمایی که منتظرند

خاطره هایی که نشد از تو خیال من برند

می بخشمت به خاطر فاصله های دم به دم

به یادشعری که نشدیه خطشم برات بگم

رفتی و کاری از دل خسته من بر نمی یاد

باید باهاش کنار بیام خدا برام بد نمیخواد

با اینکه با نبودنت غصه گذاشتی رو دلم

اما بدون هر جا باشی عاشقتم  منتظرم

                                   دوست دارم خیلی زیاد دوست دارم عزیزم 

TinyPic image 


 

نوشته شده توسط پونه در جمعه چهارم خرداد 1386 ساعت 13:23 موضوع | لینک ثابت